تبليغاتX
دوستانه
دوستانه
اين چند نفر!!!!
فقط او تو می نویسم.........! یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 22:41

به نام خدا

سلامی دوباره..........!

من اومدم که این جارو بعد از مدتا آپ کنم........! نمی دونم چی بنویسم با اینکه حاله درست حسابی ندارم.....! ولی اومدم که بنویسم.........!

آره بازم از اون می نویسم.........! یعنی همه نوشته هام شده از اون......! همه زندگیم شده اون........! همه وجودمه شده اون........! می دونید تصمیم داشتم برم پیشه خدا جوونم........! ولی با خودم گفتم من اگه برم که دیگه نمی تونم کمکش کنم؟ پس بزار اول به زندگیش یه سرو سامونی بدم بعدا میرم.......! تازه بغیر از اون زندگی ۲تا از دوستامم خیلی واسم مهمه که باید زندگی اونا هم سرو سامون بدم......! من آدمه خوبی نیستم ولی همه اینو می دونن که طرفداره آدمای عاشقم....! من خودمو تو خونه حبس کردم که چی بشه خودمم نمی دونم! واقعا می خوام چیو ثابت کنم اون که رفته دیگه رفته..........! چشمم به صفحه موبایل خشک شده هی با خودم می گم الان می زنگه....! به خدا تا موبایل زنگ می خوره فکر می کنم که خودشه.........! چرا من نمی تونم مثل بقیه دخترا باشم......! آخه مگه من چندسالمه؟ مگه من از این زندگی چی خواستم؟ مگه من از اون چی خواستم؟ چرا باید یه عمر حسرت بخورم؟ ماندم در این تنهایی! ماندم در انتظارت........! عشقم کجایی؟ عشقم چه بی وفایی؟ عشقه من می خواد بره چون فکر می کنه با رفتنش من خوشبخت می شم........! عیبی نداره من همیشه منتظرشم! حتی وقتی پیشه خدا جونمم! من دارم تاوانه چی رو پس میدم نمی دونم..........! خوب نمی دونم دیگه چی بگم ولی می دونم که عشق به من نیومده........!

خاطره ات فراموش شد مردی تو رویا

خوندم ازعشق بیصدا،شکسته دلم

یه نگاه به چشات

 

اشکی ندارم که دیگه بریزم پشت سرت

بودی واسم پست،پس بگه به سلامت سفرت؟

فکر کردی هنوز هستم تو چنگ تو بازم اسیر

گفنه بودم که نرو عشقمو دست کم نگیر

 

خودمو شکستم واسه تو،واسه نگات

مثل تو زیادن می افتن به پام جلو چشات

 

تنها تو دریا بودی تو موج عذابم

تعبیر یه ساحل نبودی پایان خوابم

 

رنگ خاموش و می دیدی رو طرح لبم

قلبم،تنم تنها تو بودی باور غمم

 

نفرت و کینه ام و رو یخها تنها شب نوشتم

عشق بودی تو قلبم،شدی اما اشک به چشم

 

خشم عشقمو نوشتم با یه جوهر مبهم

 سکوت مرگ زمان تو رو از یادم بردم

 

نابود کردی همه رویامو،تار وپودم

طپش گورم،مونده روشن فقط شعله نورم

 

من رو با اون غرورت زدی شکستی،خندیدی

جهنم رو با دست خودت حالا تو خریدی

 

نوشته شده توسط نسرين | موضوع: | لينک ثابت |

دردهای مشترک شنبه سیزدهم آبان 1385 0:42
شاید سوال پدر ژانر از لوسی دختر ۸ ساله این بود

همه اشکهایت آیا ارزش یک آب نبات چوبی را داشت ؟

شاید امروز من اون آبنبات چوبی ای باشم که تو تمو مش کردی

نوشته شده توسط هدیه | موضوع: | لينک ثابت |

فقط از تو می نویسم.......! پنجشنبه یازدهم آبان 1385 15:54

به نام خدا

گفتمش بی تو چه میباید کرد ؟

عکس رخساره ی ماهش را داد ..

گفتمش همدم شبهایم کو ؟

تاری اززلف سیاهش راداد ..

وقت رفتن همه رومیبوسید به من ازدور نگاهش راداد ..

یادگاری به همه داد و به من...

انتظار سرراهش را داد

 

نوشته شده توسط نسرين | موضوع: | لينک ثابت |

آخرین نقطه!!! پنجشنبه چهارم آبان 1385 4:4
سلاااام به همه بروبچ (بروبکس خودمون)  اووومدم بنويسم ديدم اصلا هيچي نمي تونم بنويسم  (پست قبلي) بعد نشستم از اول پست بقيه بچه ها رو خوندم (هومن-سوفيا- نسرين) بعد يکم از خودم خجالت کشيدم که بابا تو هم يکي از نويسنده هاي اين وبلاگياااا(  منم اينجوري) ... ولي الان بازم هيچي به ذهنم نرسيدها ...

راستي خدمت همه بچه ها هم بگم که من يه مدتي نيستم آخه ميخوام درس بخونم  کي باور کرد خداييش اااااااااااا.....(همه مکسور) جدي گفتم ميخوااام درس بخووونم اين ترم بيچاره ميشماااا ميرم تو کااار مشروطي و... از اينجور چيزا ديگه  پس اغفالم نکنين که برگردم  ميدونم که اينجا بدون من بي صفاااست  ولي خوب بايد تحمل کنين ... حاااالاااا مي خوام يه چي اينجا بنويسم و در برم چون ممکنه دعوا شه  .... پس مسئوليت همه اين نوشته من گردن سوفيا و نسرين ...

 خوب پس بااااااي بااااااي تا نميدونم کي....  

آخرين نقطه...!!!

هر بار که مرا مي ديد? ساعت ها گريه مي کرد! آخرين بار که به سراغم آمد? ديوانه وار مي خنديد!!! وقتي حالت استهفام را در نگاه من ديد؟؟؟ با طعنه گفت: تعجب مکن که چرا مي خندم? من ديگر آن زن سابق نيستم!!! بس بود هر چه تو قاه قاه خنديدي و من هاي هاي گريستم...!!!

تازه حرفش را تمام کرده بود که به يکباره قطره اشکي سرگردان? در گوشه چشمش لنگر انداخت با طعنه گفتم: بنا بود گريه نکني? پس اين قطره اشک چيست؟؟؟

اشک را با دست پاک کرد و فيلسوفانه گفت:

اين؟؟؟ اين قطره اشک نيست. نقطه است!!! مي فهمي (نقطه!) اين آخرين نقطه ايست که به آخرين فصل کتاب ايماااانم گذاشتم! من ديگر به هيچ چيز مرداااان ايمان ندارم!... جـــــــــز ... به يکپارچگيشان در نامـــــــردي!...

(بـــــــي منظور نوشتمااااا!!!!)... گير ندين الکي...!!!

نوشته شده توسط هدیه | موضوع: | لينک ثابت |

هیچی!!!! پنجشنبه چهارم آبان 1385 3:6
می خوام آپ کنم هیچی به ذهنم نمیرسه......!!!!!!
نوشته شده توسط هدیه | موضوع: | لينک ثابت |

بازم او تو می نویسم...! سه شنبه دوم آبان 1385 18:23

به نام خدا

 

عید سعید فطر بر تمامی شما عزیزانم مبارک باد....!

تو را به خاک نميسپارم که پاک است و از فرسايش تو بيزار.تو را به ماه نميسپارم که وام دار شبهای بی تو است و گوش شنوای فرياد من.... تو را به زمان ميبخشم که مسکن حال است و جلاد روزهای خوش گناه !! به واژه هايم رکب زدی ...مبارک است تولد دوباره من از هيچ...!

 

نوشته شده توسط نسرين | موضوع: | لينک ثابت |

عید سعید فطر مبارک سه شنبه دوم آبان 1385 1:51

 

 
انشاالله خداوند باری تعالی به درگاه خودش

 عبادت شما عزیزان رو قبول کنه

که آنچنان در آن ماه مبارکی که طی شد

 تو سر خودتون کبوندین

 و تقاضای عوف و بخشش از درگاه خداوند یگانه کردین

آره این ماه رمضون هم رفت

 این عید فطر هم رفت ولی ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

 


عطار از هفت مرغ عشق گذشت


ما هنوز اندر خم یک جوجه ایم


دیدین عطار چه زود پیشرفت کرد هفت تا مرغ خورد


حالا من می گم مرغ عشق شما فکر می کنین

 از مرغ عشق کوچولوها بود


  در زمان عطار مرغ عشق ها اندازه  شتر مرغ بودن

  حالا هی اینجا بشین بی خود و بی جهت آپ کن


امروز این مجری برنامه صبح بخیر ایران

یه حرف با حالی زد حال کردم گفت:


خداوند هر چی داده رحمت ، هر چی نداده حکمت


من اون موقع نفهمیدم چی گفت

 بعد یه مثالی زد قشنگی  گفت:


فرض خداوند در زمان نوزادی به بچه حجب و حیا می داد

 بعد هر دفعه که مادر پوشک این بچه رو باز می کرد

 بچه از خجالت دو هفته در کما بود


من با خودم گفتم اگه از آدم بزگ ها حجب وحیا رو می گرفت ...


اوفففففففففففففففففففففف چی می شد

 الان که داریم از سر و کول هم بالا می ریم

 الان که زن ها و مرد هامون اینجورین اون موقع دیگه ...!

 
اگه خدا نیم نگاهی مثلاً روی مردم  بندازه

و حجب و حیا رو ازشون بگیره

وای از واقعا هیروشیما بدتره


عجب رویا و خیال با حالی بود

.

.

.

 

 

نوشته شده توسط سوفيا | موضوع: | لينک ثابت |

هدیه زندگی دوشنبه یکم آبان 1385 10:12

        

 

    این می تواند عکس سال باشد!

 "عکس جنین ۲۱ هفته ای به نام ساموئل الکساندر

که در داخل رحم مادر احتیاج به عمل جراحی پیدا کرد

 و اگر از رحم خارج میشد ممکن نبود زنده بماند .

دکتر برنر جراح این عمل بزرگ بودند

و جنین را در داخل رحم مورد جراحی قرار دادند .

در حین عمل جراحی

 جنین دست کوچکش را از شکافی که دکتر ایحاد کرده بود

بیرون آورد و انگشت پزشک معالجش را فشرد

و عکاس این صحنه ناباورانه را در تاریخ ثبت کرد .

دست پسرک کوچکی که

 برای حس قدر شناسی از رحم بیرون آمد

و انگشت دکتر را به خاطر تشکر از هدیه زندگی که او بخشید ،فشرد.


نوشته شده توسط سوفيا | موضوع: | لينک ثابت |

خانه عاشق کجاست دوشنبه یکم آبان 1385 1:33
     

نوشته شده توسط سوفيا | موضوع: | لينک ثابت |

چرا چشمانت عزادار است... دوشنبه یکم آبان 1385 1:10
  

 تو ميگويي كدامين زمستان در چشمانت نشسته

 كه اين چنين تلخ ميگريي؟

 تا بوده پاييز قصه چشمان مرا سروده

و من هرگز  راز چشمانت را نفهميدم.

نگاه كن آسمان را چقدر آبي است

چون تمام ابرهاي دنيا را به من داده

تا چشمانم ببارد ؛ درد پاييز را .

 پس ديگر مگو چرا چشمانت عزادار است...

.

.

.

 

يک نفر آمد صدايم کرد و رفت

با صدايش آشنايم کرد و رفت

پشت پرچين شقايق که رسيد

ناگهان تنها رهايم کرد و رفت...

.

.

.


 

                                                  

                                                                                                    

       امروز تا جايي امکان داشت 

و از هر کسي که مي تونستم دزدي کردم

ثانيه ها؛ دقيقه ها رو دزديدم

چون مي خواستم يک ساعت بيشتر پيش اون  باشم

اما اون وقتي که نگاهي به ساعتش انداخت

خونسرد گفت :

 يک ساعت بايد زودتر برم

 فهميدم که تقاص پس دادم...

 

 

 

نوشته شده توسط سوفيا | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: هدیه & Designer: Hessam Sedaghati