به نام خدا
سلام...
بچه ها خیلی بی معرفت شدین..... من وبلاگ خودم و آپ نمی کنم ولی به فکر آپ کردن اینجام.....این همه رو زدم بهتونااااااااااا....... عیب نداره..... هر جا هستین سلامت باشین....
قربون اون مهربونیت
چه میکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود
این نامه رو واست نوشت
فدای تو نمیدونی
بی تو چه دردی می کشیدم
اکر بخوای واست میگم
به آخر خط رسیدم
من میدونم همین روزا
عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا
که داره عشقت میمیره
من میدونم همین روزا
عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا
که داره عشقت میمیره
گفتم بهت جواب بدم
یه وقت نگی چه بی وفاست
اونو خودم خوب میدونم
جواب نامه با خداست
به خاطرت مونده یکی
همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و کبود
هلاک یک نگاهته
من میدونم همین روزا
عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا
که داره عشقت میمیره
من میدونم همین روزا
عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا
که داره عشقت میمیره
همه اشکهایت آیا ارزش یک آب نبات چوبی را داشت ؟
شاید امروز من اون آبنبات چوبی ای باشم که تو تمو مش کردی
بر خوردم بهترین واژه است , شما بهتر میشناسید چون صاحب نظرید
خوشحالم که میان این سه تا دوست هستم براتون مینویسم و امیدوارم
خوشتان بیاید.
نمیدانم باید از کجا شروع کنم غیر از چندین و چون توصیف تصمیم برای
ایجاد این بلاگ که حتما دوستان دیگر برایتان خواهند نوشت همین را
میدانم که خوش شانسم که در جمع این سه عزیز بر خوردم و در حضورتان
هستم امیدوارم بتونم چیزهای خوبی برای لحظات زیبایتان بنویسم و یاد
بگیرم صمیمیت بودن را در کنار شما.
دوست داریم با شما همراه باشیم
خیال بتراشیم و وجود حس کنیم
بی ریا باشیم و آلوده به راه
دست بفشاریم و دل لگد نزنیم



