راستي خدمت همه بچه ها هم بگم که من يه مدتي نيستم آخه ميخوام درس بخونم
کي باور کرد خداييش
اااااااااااا.....(همه مکسور) جدي گفتم ميخوااام درس بخووونم
اين ترم بيچاره ميشماااا ميرم تو کااار مشروطي و... از اينجور چيزا![]()
ديگه پس اغفالم نکنين که برگردم
ميدونم که اينجا بدون من بي صفاااست
ولي خوب بايد تحمل کنين ...
حاااالاااا مي خوام يه چي اينجا بنويسم و در برم چون ممکنه دعوا شه ....
پس مسئوليت همه اين نوشته من گردن سوفيا و نسرين ... 
خوب پس بااااااي بااااااي تا نميدونم کي.... ![]()
![]()
![]()
آخرين نقطه...!!!
هر بار که مرا مي ديد? ساعت ها گريه مي کرد! آخرين بار که به سراغم آمد? ديوانه وار مي خنديد!!! وقتي حالت استهفام را در نگاه من ديد؟؟؟ با طعنه گفت: تعجب مکن که چرا مي خندم? من ديگر آن زن سابق نيستم!!! بس بود هر چه تو قاه قاه خنديدي و من هاي هاي گريستم...!!!
تازه حرفش را تمام کرده بود که به يکباره قطره اشکي سرگردان? در گوشه چشمش لنگر انداخت با طعنه گفتم: بنا بود گريه نکني? پس اين قطره اشک چيست؟؟؟
اشک را با دست پاک کرد و فيلسوفانه گفت:
اين؟؟؟ اين قطره اشک نيست. نقطه است!!! مي فهمي (نقطه!) اين آخرين نقطه ايست که به آخرين فصل کتاب ايماااانم گذاشتم! من ديگر به هيچ چيز مرداااان ايمان ندارم!... جـــــــــز ... به يکپارچگيشان در نامـــــــردي!...
(بـــــــي منظور نوشتمااااا!!!!)... گير ندين الکي...!!!



